پرینت

عشق و زندگی

نوشته شده توسط مدير سايت . ارسال شده در روانشناسی اجتماعی

 عشق و زندگي  

مانطور كه ميدانيد همه ما انسانها در يكسري موضوعات و مفاهيم و به اصطلاح الگوههاي كهن مربوط به كليات زندگي كاملا مشترك و يكسان هستيم مثل تولد و مرگ سرنوشت ، عمر ، عشق و دوست داشتنها ، خوشي و نا خوشي ها ، اشنايي و جدا شدن از خيلي افراد و خيلي چيزها ، موفقيت و شكستها ، علاقه ها و احساسها ، سختي ها و راحتي ها ، تعصبات و بي تفاوتي ها ، رسيدنها و نرسيدنها و ناكاميها ، دوراهي در تصميم گيريها .استعدادها و توانايي ها ، ضعفها و قوتها ، باورها و انديشه ها و بسياري موارد ديگر كه در زندگي همه ابنا بشر وجود داشته و دارد و ما نيز از انها مستثني نيستيم البته هر كدام از اين موارد با حالات و كيفيت و شدت و بسامت مختلف ، زماني ميتوانيم خود را در جايگاه مناسب زندگي ببينيم كه مقدارو ميزان هر كدام از اين كنشهاي طبيعي زندگي متعادل و متناسب با اندازه و مقدار توانايي ، جنبه و تحمل ما باشد وبا توجه به اينكه بعضا كنترل. بسياري از اين فرايندها بدست خود ماست لاكن افراط و تفريط در وقوع هر كدام ميتواند زندگيمان را دچار بلايي خانمانسوز و غير قابل تحمل كرده و از مسير انسانيت شايسته خود خارجمان كند تا جايي كه براي جبران كردن و حل ان مشكلات شايد لازم باشد مقدار زيادي وقت و انرژي صرف كنيم تادوباره به شرايط عادي خود دست پيدا كنيم لذا اگر چه با تقابل في ما بين اين مولفه هاي مثبت و منفي ، زندگي سرنوشتمان رقم خواهد خورد اما جا دارد به اين نكته هم دقت لازم را داشته باشيم كه بايد كنترل هر كدام را بطور كامل بعده گرفته و اجازه ندهيم انها مارا با خود به هر كجا كه بخواهند بكشانند ... و باز از تشابهات ما انسانها با هم ميتوان به اين نكته اشاره كرد كه همه ما روزي به اين دنيا امده ايم و روزي به دنياي بهتر ميرويم و تمام اتفاقهاي بين اين دو دنياو فرايندهاي مهمشان خلاصه زندگيمانرا شكل ميدهند همه ما سوالهاي فراواني در طول زندگي داريم و با سوالات مهم و سرنوشتسازي. مواجعه هستيم كه سعادت و كمال و خوشبختي خود را در گرو پيدا كردن پاسخ مطلوبمان براي ان سوالها ميدانيم ، بعضي سوالات كلي هستند مانند هدف مان در زندگي (موفقيت طولاني مدت )و بعضي ديگر جزعي مانند پيدا كردن روابط علت و معلولي در ميان خرده فعلهايمان كه روند روزمره و موفقيتهاي كوتاه مدت مان را رقم ميزنند ، بعضي سوالات فقط جنبه بازي با واژه ها و تصنع را دارند مانند تعاريف و تعابير مختلفي كه از موارد پيرامونمان با سوال كردن ميسازيم و مي اموزيم كه با سوال كردن و كسب اگاهي ميتوانيم افق روشنتري پيش روي خود ايجاد كنيم مانند پي بردن به معناي واژه هايي همچون عشق و معرفت و محبت و ..... تعداد معدودي از سوالات هستند كه مبهمند وپاسخهاي انها خيلي منجر به تعالي فرد نخواهد شد با عنوان مثال : اندازه دنيا چقدر است. و اما ايا بنظر شما فقط دانستن واژه هاي يك مفهوم و بلد بودن تعريف ان براي داشتن يك زندگي ايد ه ال كافيست ؟ و يا تا بحال به اين موضوع فكر كرده ايم كه فلسفه زندگي چيست ؟ ايا با بار تهي و برهنه امديم كه باز با بار تهي و برهنه تر برويم و هيچ انديشه اي براي. ابراز كردن انچه تجربهكرده ايم نداشته باشيم و ايا قرار است تا ساخته نشديم در اين سرزمين باقي بمانيم ايا فرصت داريم خود واقعي و جايگاه اصليمان را درزندكي بيابيم و يا اينكه ايا محكوميم به تحمل رنج ها و مشقتها ي زندگي وهمچنين يا ازاديم هرانچيزهايي كه برايمان لذت بخش و دوست داشتنيست برداريم بي توجه به شرايط و موقعيتمان بي انكه بدانيم چقدر از مسير سفر زندگيمان مانده و ارزوههايي كنيم كه در ظرف عمرمان نميگنجند، و ايا به اين فكر ميكنيم كه خواسته ما چقدر باعث براورده شدن و يا نشدن ارزوي كسان ديگركه با ما رابطه سببي و نسبي. دارند ميشود .. ايا در فعل و انفعالات زندگيمان مختار يم هر طور كه دوست داريم و دلمان ميخواهد بي رعايت هيچ حقي از ديگران رفتار كنيم ؟و بسياري از سوالاتي كه ميتواند محور اصلي يكي از ابعاد مهم زندگي يعني جنبه اجتماعي ما را تحت الشعاع. قرار دهد . حالا كه مسير حرفهايم. بسمت اجتماعي بودنمان كشيده شد و ميدانم كه همه ميدانيد. انسان ذاتا يك موجود اجتماعي خلق شده است پس براي بيان اهميت اين خصوصيت مهم انسانيمان. اجازه بديد بعد مهمي از زندگي كه حكم جان بخشي و خوراك روح را دارا ميباشد و نبودنش بمعناي نوعي بيهودگيست برايتان بازكو كنم اگر چه عشق جزعي از زندگيست اما تنها همين جز ء است كه كل خود را تحت الشعاع قرار ميدهد گاهي با اتصال به شمعه اي از وادي عشق روح و روان و جسم و جانمان درگير ميشود و همواره حاضريم تمام وجودمان را براي رسيدن به لحظه اي با ان مطلوب بودن خرج كنيم عشق فرايند عظيميست كه ادمي را بدون درد و جراحت ظاهري هم از درون و هم از برون دچار ميكند توسط همين اكسير عشق است تمام علتهاي غير منطقي را بايك اشاره لعاب منطق ميدهيم و همين عشق است كه خواستگاه علم و دانش و انديشه و عقل را تمام به سخره ميگيرد, و اما از تعاريف اساطيري كه بگذريم عشق در زندگي تك تك مان چگونه جلوه ميكند چگونه است كه به چيزي عشق ميورزيم و به چيز ديگري از همان جنس و نوع انچنانكه بايد احساسي نداريم . چگونه ميشود با يك نگاه حاضريم همه داراييمان و همه وجودمان را خرج اتصال به مطلوب دلمان كنيم چه ميشود كه تمام سختيها و مرارتها و ملامتها را براي بدست اوردنش بجان ميخريم و چه ميشود و چه اتفاقي در درونمان مي افتد كه تمام وجودمان نسبت به او تحت الشعاع قرار ميگيرد براي چشممان ديدن او حادثه اي خاص و دلربا خواهد بود و شنيدن صدايش براي گوشمان دلپذير ، همواره رمق پاي جسم و جان بسوي قدم نهادنمان در كوي و برزم او هرگز تمام نشدني خواهد بود هر گاه حوس گشتو گزار ميكنيم ميل به حريم حضور او را در سر ميپرورانيم .. و اين چه داستانيست كه اگر چه با بودنش برنجي ثقيل ميرسيم اما نبودنش را بزرگترين رنج و ناكامي ميدانيم چيست اين اكسير كه هر ناممكني را ممكن ميسازد هر نا منطقي را منطقي ميكند هر ارزويي و هر خواسته اي در هر موضوعي باشد باانرژي عشق در كوتاهترين زمان ممكن محقق خواهد شد و از تماميت اين انرژي اراده ادمي بر عبور كردن از هر مانعي چيره ميشود و هيچگاه تنپوش شكست اندام جسم و جان مان را نمي پوشاند ... از روزنه عشق همواره عطرو بوي زندگي حس شدنيست و نور خوشبختي تنها از اين روزنه نوازشگر كالبد مان خواهد شد ، با تفاصيلي كه از عشق داشتم حتي ميتوانم بگويم كه اگر در راه پيدا كردنش دچار شكست شده باشي بهتر از انستكه اصلا واردش نشده باشي ، تجربه نكردنش بسيار بذر جهالت سنگيني را در تمام شءونات زندگيمان خواهد پاشيد و سرزمين دلمان را به كويري بي بارو بر و خشكو بي روح تبديل خواهد كرد ، و شايد بتوان گفت روشنترين راه زندگي از ميان اتش عشق است كه پيدا ميشود ، گاهي در دوران عاشقي معجزاتي را شاهد خواهيم بود كه يكسويش روي زمين استو سوي ديگرش در اسمان ها موج ميزند يكپايش روي دل استو يكپاي ديگرش روي نياز و بكلي سيماي عشق است كه از خاك تا افلا ك و در تمام مساحت زندگي گسترده است ، و باز ميتوانم بگويم كه مايه كمال تمام ابعاد زندگي ادمي همين عشق است و خلاصه در هر كجا و در هر جمع و موقعيتي اين عشق و محبت است كه همه را بهم سخت گره ميزند و فاصله هارا حذف ميكند و در انجا ست كه ميشود اين تعبير را براحتي لمس كرد و اين ايثارعظيم كه همه براي همه ، من براي تو،تو براي من و ما براي انها ، انها براي ما و او براي او رقم ميخورد .. انجاست كه هيچكس سنگ خود را بسينه نميزند و همه ميخواهند ديگري را پيروز كنند ،خود را عقب ميكشند تا ديگري به بار برسد گرسنه ميخوابند كه ديگري سير بخوابد رنج ميكشد تا ديگري راحتي يابد زجر ميكشند تا جمعي رفاه يابند ، بزرگترين و طاقت فرساترين كارها در اين وادي بي مزد و بي دريغ انجام ميشود ، و بقول اهل دل ان اب حيواني كه سيمرغ جانمان همواره در جستجويش خواهد بود و حتما در عرفان صحبتش را زياد شنيده ايد همين عشق است كه هر چيزي در جوارش رنگ جاودانگي بخود ميپذيرد و نسيم مسيحايي است كه جان مرده را روحي مجدد ميبخشد ، و انگار با اين صور اصرافيل است كه هموار ه دل ادمي را از بستر رخوت و مردگي بيدار ميكند و در اغوش بهشتي كه هيچش همه است ميفكند .
در پايان ميخواهم عشق را از دو منظر مور د تحليل و باز گفت قرار دهم مورد اول اين كه عشق داراي يكسري فعل و انفعالت و تحولات دروني و روانشناختي ميباشد كه واقعا اين فرايند زندگي را منحصر بفرد ميكند بدينصورت كه وقتي نسبت به كسي اينچنين حسي در فرد مستولي ميشود ا را دچار عدم تعادل در نظام زيستي و رواني ميكند و هر بار مواجع شدن با ان فرد ميتواند باعث تنش و ايجاد استرس و اضطراب و تپش قلب شده و گاهي اين حالات انقد ر بالا ميگيرد كه فرد از فراق و هجران معشوق مينالدو هر لحظه بي او هزار سال ميگذرد همواره ميخواهد مرادش در كنار باشد وقتي با او ملاقات دارد زبانش ميچسبد و سخن گفتنش دشوار ميشود همچون ماري از خجالت بدور خود ميپيچد ، عرق ميكند بيم اندارد كه نكند خطا بگويد يا رفتار كند در هر ديدار نفس بشماره مي افتد بارها و بارها تمرين ميكند كه چه بگويد كه او را خوش باشد و چگونه رفتار كند كه مجذوبش شود از درون همواره دل ميدهد و از مصافتهاي دور اورا حس ميكند و با يادش قرار ميگيرد و ارام ميگيرد گاهي انقدر فكرش را به سويش متمركز ميكند كه گويي در جهان فقط اورا دارد تماشاي او خواب و خورش را از ياد ش ميبرد . و شب و روز سر تا پا نميشناسد اگر عالمي جمع شوند و بدش را گويند با همه بجنگ در مي ايد شنيدن صداي اوست كه گوشش را مينوازد و ديدن چهره اش روشنايي چشمانش خواهد بود در هر ملاقات گويي انرژي ماورايي در او وارد مي ايد كه كارهايي كه در منطق و عقل نميگجند انجام ميدهد با ديدن عكس اوشادي و نشاط مي يابد ، و خلاصه حضور عشق در درون باعث تغييراتي فيزيولوژيكي و زيستي خواهد شد كه تمام جوانب جسمي و روحي فرد را مورد توجه قرار ميدهد . حال منظر مورد نظر ديگر من باب تحليل عشق در راستاي. تاثيرات بيروني عشق است كه تمام زواياي رفتاري فرد را تحت كنترل خود ميگيرد و باعث ميشود. فرد نسبت كسي كه عشق ميورزد رفتارهايي خاص داشته باشد مثلا براي او انچنان احترامي قايل باشد كه براي هيچكس انگونه نيست و هر انگونه كه معشوق دوست دارد رفتار كند برايش همانند يك خدمتكار بي منت و بي مزد گام بردارد با او و در كنارش بموازاتش قدم برميدارد از انچه كه او ميپسندد از دل و جان پاسباني ميكند با دردش دردش ميكشد و با غمو شادي اش غمگين و شاد ميشود بارش رابه دوش ميكشد هر لحظه و هر ان اماده است و همچون باز شكاري تمام هم و غمشرا صرف رسيدن معشوق به مطلوب ميكند و در اين راه تمام خستگي اش را. زير نقاب زيباي عشق و محبتش پنهان ميكند تا نكند حتي به قدر لحظه اي از لذت با او بودنش كم شود و در كل هر انچه او ميپسنددميشود ..و تعالي و كمال خود را در تماميت تاييدات او ميبينند و .. حرف بسيار است ولي به همين بسنده ميكنم در اين وادي تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل ....در نهايت اميدو ارزو دارم همگي بتوانيم از اين اقيانوس عشق قطره اي نوش كنيم دلمست شويم و عمري را در پناهش ارام سپري كنيم .اخرين دلنوشته در سال ١٣٩٣ از داريوش عبدالوند . و بدرود

 

 image-5f1f3e774d42c5f70f231d3798f967bea8bd1fe7e5329e2c47809165b80aaa57-V

hostarsham